دوقلوهای نازم حسین حسامدوقلوهای نازم حسین حسام، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

حســـــین حســـام دوقلــــوهای ناز

+++++واکــــــــسن 4ماهگــــــــی++++

سلام نفساااااااااااااااااااای مامان                                                                                              عزیزای دلم امروز وقت واکسناتون بود صبح بابایی و مامان ج...
5 فروردين 1392

++++اتـــــــمام 6مـــــاهگــــــی++++

سلام عزیزای دل مامان الهی فداتون بشم من عزیزای دلم 6 ماهگی هم تموم شد وااااااااااااای چه زود بزرگ شدین قربونتون برم انگار همین دیروز بود که برای دیدنتون ثانیه شماری میکردم خدا رو شکر عزیزای دلم صحیح و سالم هستین خدایا هزار بار شکرت مامانی الهی من پیش مرگتون بشم فرددا قراره واکسنتون رو بزنیم مامانی نمیتونم بخوام اخه هر سری که واکسن میزنیم مثل سابق دست و پا نمیزنین بازی نمیکنین مامانی هم ناراحت میشه عزیزای دلم امیدوارم فردا روز خوبی رو پشت سر بگذرونیم با تمام وجود دوستون دارم مامانی الان انقدر ناز خوابیدین مثل فرشته هاشبتون بخیر نی نی های ناز نازی مامان تافردااا ادامه مطلب چند تا عکس گذاشت...
5 فروردين 1392

++++اتــــــمــــــآم 5ماهـــــــــــگـــی++++

سلام خوشگلای خوب مامان ببخشید دیر کردم 5ماهگیتون مبارک باشه عزیزای دلم خدا رو شکر تا الان مشکلی نداشتین.عزیزای دلم کارهایی که تو این مدت انجام دادین: اول از همه هر چی دم دستتون باشه میذارین دهنتون 2.به کمک همدیگه دست عروسکاتون رو از جاش میکنین.  3.جسین جونم به طور کامل غلت میزنه حسامم کم کم راه میوفته 4.اصلا دوست ندارین بشینین با کمک مامان بابا سر پا می ایستین. 5.خوابتونم اصلا میزون نشده مثل سابق تا نصف شب بیدارین. 6.مامان و بابا رو کاملا میشناسه.مامان بابا رو دیدنی خودتونو میندازی بغلشون..کم کم یه قاشق چای خوری ماس ت و اب میوه ها رو میدم خیلی دوست دارین خیلی هم شکمو ندادنی گریه میکنین.       ...
5 فروردين 1392

+++++-------------------+++++

کودکی که آماده ی تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید : « می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستید . اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ » خداوند پاسخ داد : « از ميان بسياری از فرشتگان ، من يکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . » اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه . اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست . خداوند لبخند زد : « فرشته ی تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . » کودک ادامه داد : « من ...
5 فروردين 1392

++++عکـــــــــس های اتمـــــــمام 4ماهــــــگــــی++++

سلام عزیزای دل مامان.ببخشید عزیزای دلم چند وقته نتونستم ازتون عکس بگیرم و مطلب جدید براتون بزارم.اخه منم گناهی ندارم شما روز به روز شیطون تر میشین و شلوغ.عزیزای دلم به سلامتی 4ماهگیتونم تموم میشه و وارد 5ماهگی میشین.قربونتون برم عزیزای دلم.یه هفته اینجا نبودیم رفته بودیم ارومیه خونه مامان جون اینا خیلی خوش گذشت حسابی با هم کیف کردیم دایی جونا و بابا جون خیلی کمکمون کردن دستشون درد نکنه.گل پسرای من خیلی دوستون دارم.چیزی که دیروز واقعا منو شگفت زده کرد دیروز من مامان جون بابا نشسته بودیم داشتیم باهاتون بازی میکردیم به حسین گفتم ماما بگو بابا مثل ادمای بزرگ برگشت به من گفت بابا اصلا انگار جا خوردیم اصلا اتنظار نداشتم به این زودی حرف بزنی.ت...
5 فروردين 1392

++++وقــــــــــت معایـــــــنه دکـــــــــــتر++++

عزیزای دلم امروز وقت معاینتون بود شما رو بردیم پیش دکتر دکتر معاینتون کرد خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشتین قد و وزنتون خوب بود ویتامین و قطره اهن نوشت واستون که از فردا باید شروع کنم بدم تا خدایی نکرده بعدا دچار مشکل نشیم.                                                                        ...
5 فروردين 1392